مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
658
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
ما عند اللَّه خير لكم . ثمّ مضوا ، فقاتلوا حتّى قُتلوا . « 1 » الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 603 - 604
--> ( 1 ) - يكى از مردم بنىكنانه به نام وليد پسر غضين رفاعه را گفت : « پرچم خويش را بگير . » گفت : « آن را نمىخواهم . » گفتيم : « انا للَّه ، چرا ؟ » گفت : « بياييد بازگرديم ، شايد خدا به روزى سختتر بر ضد حريفان فراهممان كند . » گويد : عبداللَّه بن عوفاحمر پيش دويد وگفت : « به خدا نابودمان مىكنند . اگر بازگرديم ، دنبالمان مىكنند ويك فرسخ نرفتهايم كه همگى نابود مىشويم . اگر هم كسى از ما نجات يابد ، بدويان ومردم دهكدهها بگيرندش ، أو را وسيلهء تقرب به حريفان كنند ودست بسته كشته شود . تورا به خدا چنين مكن . اينك خورشيد به طرف غروب مىرود واينك شب فرا مىرسد . بر اسبان خويش با آنها بجنگيم كه اينك در حفاظيم وچون شب تاريك شود ، آغاز شب بر اسبان خويش نشينيم ، بتازيم ، چنين كنيم تا صبح شود ، راه سپريم وفرصت داشته باشيم كه هر كس زخمى خويش را بردارد يا در انتظار يارش بماند . ده وبيست كس با هم راهى شوند ، كسان بدانند رو سوى كجا دارند واز پى همديگر بودند . اگر چنين شود كه تو مىگويى ، مادرى به نزد فرزند توقف نكند ، كس راه خويش نداند كه به كجا مىرسد وكجا مىرود وتا صبح شود همه كشته باشيم يا أسير . » رفاعة بن شداد گفت : « رأى درست آوردى . » آنگاه رو به مرد كناني كرد وگفت : « پرچم را نگه مىدارى يا از تو بگيرم . » كناني گفت : « من آنچه تو مىخواهى ، نمىخواهم . مىخواهم به پيشگاه پروردگار خويش روم ، به برادران خويش واصل شوم واز دنيا سوى آخرت روم . تو نقرهء دنيا مىخواهى وهوس بقا دارى وجدا شدن از دنيا را خوش ندارى ، به خدا دوست دارم كه به مقصود برسى . » گويد : آنگاه پرچم را بدو داد وبرفت تا پيشروى كند . ابناحمر بدو گفت : « خدايت رحمت كند ! لختى به نزد ما نبرد كن وخويشتن را به هلاكت مينداز . » وهمچنان اورا قسم داد تا وى را بداشت . مردم شام به همديگر بانگ مىزدند كه خدا هلاكشان كرد ، پيش برويد وپيش از شب كارشان را تمام كنيد . آنها پيش آمدن آغاز كردند ، اما با نيرويى سخت مقابل شدند وبا يكّهسواران دلير جنگ انداختند كه مرد ضعيف ميانشان نبود ووامانده نبودند كه به آنها دست توانند يافت وتا هنگام عشا با آنها به سختى جنگيدند . پيش از شبانگاه كناني كشته شد [ عبداللَّه بن عزيز كندى خارج شد ] ، پسرش محمد كه طفلى خردسال بود همراهش بود وگفت : « اى مردم شام ! كسى از مردم كنده ميان شما هست ؟ » چند كس بيامدند وگفتند : « بله ، ما هستيم ! » گفت : « اين برادرزادهتان را بگيريد ، پيش قوم خويش به كوفه فرستيد ، من عبداللَّهبن عزيز كنديم . » گفتند : « تو عموزادهء مايى وأمان دارى ! »